قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / شرح فصوص قیصری / صوت و متن فصّ آدمیّه ۴️⃣

صوت و متن فصّ آدمیّه ۴️⃣

﴿بسم الله الرحمن الرحیم﴾

جلسه چهارم شرح فصوص قیصری، فصّ آدمیّه

جلسه ۱۳۱ از سلسله دروس شرح فصوص الحکم حضرت علامه

___________________________________

أن یری أعیانها و إن شئت قلت أن یرى عینَهُ و إن شئت قلت أن یرى عینَهُ فی کون جامعِ یَحصُرَ الأمر کله

که جمله ی « أن یری أعیانها » مفعولٌ به « لمّا شاء » می شود.

« لمّا شاء الحقّ سبحانه من حیث أسمائه الحسنی الّتی لا یبلغها الإحصاء أن یری أعیانها» اینطوری می شود.

و در مورد جواب لمّا که عرایضی تقدیم داشتیم. و شارح هم اشاراتی فرمود. خب حالا « لمّا شاء » که « أن یری أعیانَها » اعیان اسماء را، و إن شئتَ قلتَ أن یری عَینَهُ ، حق سبحانه عین خودش را، ذات خودش را « فی کونٍ جامعٍ »؛ کون جامع را پیشتر معنا کردیم؛ داشتیم؛ در مقدمات؛ که این آقایان اطلاق کون را بر ما سوی الله می کنند، بر عالَم می کنند منتهی در میان ما سوی الله، در میان أکوان، کونی که جامع جمیع صفات و اسماء علیای الهی بوده باشد، انسان کامل است. لذا اینها که می فرمایند کون جامع، یعنی انسان کامل؛ و این کون جامع هست که مظهر ذات است؛ که خداوند « شاء» که، « إن شئتَ قلتَ» که « أن یری عینه» ، خودش را « فی کونٍ جامع » ببیند.

جلوه ای کرد که بیند به جهان صورت خویش

خیمه در آب و گل مزرعه ی آدم زد

آن کون جامع، « یَحصُرُ الأمرَ کُلَّهُ » همه ی امر را، الف و لام بطور استقراء، « ألأمر » مثل دیگر کلمات مفرده ی مُحلّی به الف و لام، مثل « ألحمدُ لله » و هکذا اسماء دیگر که مکرّر بدان اشارت نموده ایم.

که این کون جامع، یحصر الأمر کلّه ، جامع همه ی حقایق باشد، « ألأمر». همه ی امر را حاصر باشد، در بر داشته باشد؛ تکویناً، عیناً ، نه مفهوماً که مثلاً معانی اسماء را بداند، اینها که افراد عادی هم می توانند بدانند، به رجوع کردن به کتب لغت، معانی و مفاهیم اسماء را بدانند، این حاصر باشد اعیان اسماء را، حقایق اسماء را، متصف باشد وجوداً به کمالات نوریّه ی اسماء، یعنی مُحیی باشد، یعنی عالم باشد، یعنی سمیع و بصیر باشد به نحو کمالش، به اذن الله که: « نزّلونا عنِ الرّبوبیّه فقولوا فینا ما شئتُم ». واجب بالذات نیست. ولی خلیفه الله است و عنوان خلیفه باید حفظ بشود. عنوان. که خلیفه باید به صفت مستخلف باشد. اگر نباشد، خلیفه ی او نیست؛ جانشین او نیست. و جانشین او بودن، معنایش این است که به صفات او متصف باشد. و إلّا نمی شود که خلیفه ی آن مستخلف باشد چرا که در امور اینجایی هم، در امور مادی هم، در صنایع و حِرَف هم، اینطور است. مثلاً یک آقایی ماشینش را می دهد دست کسی، می گوید آقا شما یک سه چهار روزی این را بگردانید و به کار بکشید و بعد مجدداً من بیایم، ماشین را می دهد دست کسی که به صفات اوست، یعنی فنّ رانندگی را می داند؛ و إلا خلیفه ی او نمی شود. مستخلف این دومی نمی تواند بوده باشد. اگر خلیفه به صفات مستخلف نباشد، معنا ندارد. که حاصر امر باشد، « یحصر الأمر کلّه » اینطور.

در دروس پیش به عرض رساندیم که هر فصّی از فصوص کتاب، در پیرامون موضوعی خاص است؛ آنطور که به تفصیل عرض کردیم؛ و در این فصّ آدمی بحث بر این است که هیچگاه جهان، عالم از این کون جامع خالی نیست، به بدن عنصری؛ در زمان، که به همین الفاظ ما می گوییم امام زمان، و نفس زمان را می آوریم؛ امام عصر، لفظ عصر را می آوریم؛ اینها الفاظ را که در معرفی چنین انسانی آوردند؛ و گفتند امام عصر و امام زمان ، این فرمایشات را فرمودند روی درایت و بینش و آگاهی این اسماء را در معرفی کون جامع کذایی آوردند و ما در این فصّ این را می خوانیم. می خواهیم بگوییم که جهان هیچگاه خالی از انسان کامل نیست؛ خالی از حجت نیست؛ همان فرمایشی را که امامیه ی اثنی عشریه متفق اند به روایاتشان، به براهین عقلی و نقلی شان، براهین عقلی یک شعبه اش این است که در این کتاب می خوانیم؛ و براهین عقلی به تواتر رسیده که جهان خالی از این کون جامع، این انسان کامل نیست. و این مظهر اتمّ پروردگار عالم است. منتهی برهان، شخص را معرفی نمی کند. برهان، این ضوابط و امّهاتی  که ، این اصول و قواعدی  که می خوانیم، بطور قطع و بتّ می فرماید که: هیچگاه جهان خالی از انسان کامل عنصری نیست؛ کلّی اش این است. اما « مَن هُوَ؟ »؛ شخص کیست؟ این را دیگر برهان، معرّف شخص، منتجّ شخص نمی تواند بوده باشد. او حکم کلی را افاده می فرماید. شخص، « مَن هو؟» او را روایات متظافره بلکه متواتره بیان فرمود. که او الآن مطابق اجماع امت، فریقین، حتی آنطور که پیشتر به عرض رساندم، اگر جوامع روایی امامیه را کنار بگذاریم، خود جوامع روایی اهل سنت، در اینباره کافی است؛ که کتابهایشان در این باره، نوشته هایشان در این باره حجت بالغه اند که آن شخص در این زمان، در این زمان که زمان غیبت می گوییم، این عصر، بعد از جناب رسول الله بیاید تا به حضرت عسکری سلام الله علیه برسد، بعد از آن جناب الآن این انسان کامل، این کون جامع قائم آل محمد است صلوات الله علیهم. چنین کس است. شخص را برهان، منتج نیست اما تظافر و تواتر و اجماع فریقین بر این است که شخص، معرفی شده است. اما در این فص، داریم ما آن قسمت اول، آن شعبه ی نخستین به نحو کلی را داریم پیاده می کنیم که هیچگاه جهان خالی از چنین مظهر اتمّ الهی نیست. که به جمیع صفات ختمی متصف است مگر به اسماء مستأثره ی ختمی. یعنی آنی که رسول ختم است، او رسول الله است، او نبی الله است؛ او صاحب کتاب است. این جناب به این اسماء مستأثره ی خاتم انبیاء متصف نیست؛ نبی نیست، رسول الله نیست، خاتم النّبیین نیست، مشرّع نیست؛ از این صفات مستأثره ی ختمی که بدر بروید به دیگر اسماء و صفات حضرت ختمی متصف است و مظهر اتمّ الهی است. این را می خواهیم برسانیم.

أن یری أعیانها

اعیان اسماء را

و إن شئتَ قلت أن یری عینه

ذات خودش را،

در چه موطنی؟ در چه مظهری؟

فی کونٍ جامعٍ

که آن کون جامع

یحصرُ الأمرَ کلّه

حاصر همه ی اسماء و صفات الهی بوده باشد ؛ انسان بالفعل که پُر است؛ به فعلیت رسیده است؛ بر اثر آن نفس مکتفی که دارد، می بینید که « و آتیناه الحکمَ صبیّا » ست مثلاً. و بالاتر از این حرفها.

 أن یری أعیانها بیان متعلق المشیه.

مشیّه ی آن « لمّا شاء»، « لمّا شاء الحقّ سبحانه» چه چیز را شاءَ؟ « أن یری أعیانها» بیان متعلق المشیّه.

أعیانها، أعیان اسماء را. و اسماء چه هستند؟ اعیان اسماء. اعیان اسماء یعنی ذوات اسماء، یا مراد دیگر است؟ حرف دیگر است؟

و المراد بقوله: (أعیانها) یجوزُ أن یکون الأعیانَ الثابتهَ التی هی صورُ حقائقِ الأسماءِ الإلهیهِ فی الحضره العلمیه،

یعنی، ما اینجوری گفتیم پیشترها، به این صورت، گفتیم این موجودات خارجی، اینها الفاظ دارند؛ که این الفاظ، اسماء هستند؛ الفاظ ما، و این الفاظ را که می نویسیم، به لفظ، به زبان می آوریم، اینها را گفتیم بدن اند و خود این اعیان موجودات خارجی، روح اند. ارواح اند؛ معانی اینها هستند. و خود اعیان خارجی را؛ اعیان خارجی را گفتیم که اینها صورت اند؛ قالب اند؛ معنایشان اسماء است؛ اسماء، روح اینهاست؛ حقیقت اینهاست؛ ارواح اینها.

به اینجا که رسیدیم گفتیم اعیان ثابته باید، یعنی یک پله جلو رفتیم، گفتیم این اعیان خارجی اینها مظاهر اعیان ثابته اند؛ و اعیان ثابته صورت اند، لباس اند، روحشان اسماء است. و اسماء که عین ذاتند؛ اینگونه گفتیم. گفتیم که لفظ و عین خارجی و اعیان خارجیه و اعیان خارجیه، اعیان ثابته، و اعیان ثابته اینها مقتضیات اسماء، و اسماء از ذات، اینطوری پیش آمدیم: ذات و اسماء و اعیان ثابته و اعیان خارجی و الفاظی که حکایت از اعیان خارجی می کنند.

و المراد بقوله: أن یری أعیانها

اعیان اسماء را،

یجوزُ أن یکون الأعیانَ الثابتهَ التی هی صورُ حقائقِ الأسماءِ الإلهیهِ

که اعیان ثابته صور حقایق اسماء الهیه اند. گفتیم اعیان ثابته به اقتضای اسماء هستند؛ همینطوری که عرض کردیم؛ بضربٍ من التعبیر گفتیم ذات. و اسماء. اسماء آمدیم به اعیان ثابته. اعیان ثابته صور اسماء اند. یعنی بدن اسماء اند. یعنی لباس اسماء اند. قباله اسماء اند. و از اعیان ثابته آمدیم به صور اعیان ثابته یعنی اعیان خارجه که اعیان خارجه صور اعیان ثابته اند. لباس آنها هستند؛ ظاهر آنها هستند. از اعیان خارجه آمدیم به عالم الفاظ.

و المراد بقوله: أعیانها یجوزُ أن یکون الأعیانَ الثابتهَ

که این اعیان ثابته

هی صورُ حقائقِ الأسماءِ الإلهیهِ

که آن حقایق اسماء الهیه روح آن اعیان ثابته اند. و اعیان ثابته صور آنها.

 فی الحضره العلمیه

یعنی اسماء الهیه که

فی الحضره العلمیّه

اسماء الهیه که در حضرت علمیه هستند؛ صور اسماء الهیه اعیان ثابته اند که

شاء أن یری أعیانها

یعنی اعیان اسماء الهیه را. اعیان اسماء الهیه یعنی اعیان ثابته. اعیان ثابته هم در صورت علمیه اند؛ هنوز به خارج نیامده اند. اعیان ثابته منتشی بودند از اسماء ربوبی. اما همه شان هنوز در مکمن غیب اند. و وقتی آمدند به خارج می شوند اعیان خارجی که الآن می فرماید.

 و یجوز أن یکون نفس تلک الأسماء التی هی أرباب الأعیان

یعنی اینطور بگوییم همانطور که ذوات این اسماء را، شاء که اعیان به همین معنای لغوی، می گویی عین فلان چیز، یعنی ذات او، عین او.

و یجوز أن یکون نفس تلک الأسماء التی هی أرباب الأعیان و الماهیات الکونیه،

که خود این اسماء ارباب اعیان اند؛ که بارها به عرض رساندیم؛ در این کتاب هم مکرّر در مکرّر این معنا را تذکر می دهد؛ الآن اینجا گفته، پیشتر گفته، که ارباب انواعی که می فرمایند، آقایان اسماء الله را همان ارباب انواع می فرمایند. که هر اسمی، ربّ نوعی است، ارباب انواع هستند این اسماء، و این اسماء پروراننده ی این انواع هستند، هر اسمی دولتی دارد، افرادی دارد، و کاره ای هست، افراد ممتاز، شیء و شیء نه، طوری است که در انسان ملائکه الله همه در کارند و هر یکی ربّ کاری است، و به کاری هست؛ مثل اینکه در انسان قوه ی منیه که می گوییم نامیه، آنی که منیه است، می پروراند، نمو می دهد؛ آنی که غاذیه است، آنی که قوه ی دافعه اش است، قوه ی جاذبه اش است، قوای دیگرش است، همه در کارند. و تمام ملائکه الله در کارند، که ما معانی آنها را می فهمیم؛ با آنها محشوریم و آنها را در خودمان می یابیم و مرحله ی بالاترش را در بالاتر می بینیم. رقائقشان را در اعیان خارجی مشاهده می کنیم. رقائق آن حقایق را. که می دانید مرتبه ی پایین و مظهر را می گفتند رقیقت، و آن مرتبه ی اصل و مبدأ را، بالا را می گفتند حقیقت، حقیقت و رقیقت و تمام رقائق نمودار حقایق اند؛ یعنی جبرئیل، معنا و حقیقتش در این شخص هست، میکائیل در این شخص هست؛ اسرافیل در این شخص هست؛ عزرائیل در این شخص هست؛ این حقیقتی است که در اشخاص دیگر هست، چون به نحو حلول نیست، به یک نحو ارتباط ظلّ است؛ به یک نحوی شعاع است و شمس؛ و اشعه است و یک ذات شمس. چطور است که اشعه ی شمس از روزنه ها می تابد بر کثرات الی ما شاء الله، و به وحدت وجود شمس، انصلامی پیش نمی آید، به همه نور می دهد، تا به همه ارواح کلیه ی نظام هستی که به همه تعلق دارند و ربّ آنها هستند، به همین مثابت است، دیگه إقرأ و ارق.

و یجوز أن یکون نفس تلک الأسماء التی هی أرباب الأعیان و الماهیات الکونیه،

که اسماء ارباب اینها هستند.

و یجوز أن یکون تلک الأعیان، الأعیان الخارجیه،

که:

شاء أن یری أعیانها،

اعیان اسماء را، یعنی اعیان خارجیه را که  واسطه می خورد، چون خود اسماء هستند؛ اسماء مظاهرشان، صورتشان، اعیان ثابته است، و اعیان ثابته، صورتشان اعیان خارجیه هستند. حالا ما بگوییم که: « لمّا شاء » حق « أن یری » اسماء را و اعیان اسماء را یعنی اعیان خارجی موجودات کونی، این واسطه خورده، اعیان ثابته واسطه شده بین اسماء و خارج. که « شاء أن یری » اعیان اسماء را بعد از واسطه بودن اعیان ثابته که از اسماء، اعیان ثابته، و از اعیان ثابته، اعیان خارجیه کونیه.

و یجوز أن یکون تلک الأعیان، الأعیان الخارجیه، لذلک قال: (و إن شئت قلت، أن یرى عینه)

یعنی عین خودش را، حق سبحانه؛ ذات خودش را؛ عین الحق؛ چون وجود صمدی است. و جدایی او از مخلوق، جدایی عزلی و جدایی شیء از شیء نیست؛ کثرت شیء از شیء، امتیاز شیء از شیء نیست؛ بلکه به نحو بینونت وصلی است؛ که از صفات نقص اینها منزه است، نقص اینها را دارا نیست؛ خداوند در این حد محدود نیست؛ نه اینکه این حد، خارج از ذات بوده باشد؛ زید، قوه ی باصره اش نیست؛ قوای دیگر هم هست؛ جهات دیگر هم هست؛ زید، قوه ی باصره نیست، از نقص، از حد، منزه است؛ نه اینکه قوه ی باصره اش جدا بوده باشد؛ به این نحو است.

(و إن شئت قلت، أن یرى عینه)  أی، عین الحق. فإن جمیع الحقائق الأسمائیه فی الحضره الأحدیه عین الذات

عین الذات هستند همه، در حضرت احدیت، که حضرت جمع الجمعی است؛ کثرت اینجا در ذات مستهلک اند؛ برگشت می کند به یک ذات. و در این مقام، چه بفرمایید « أعیانها »، چه بفرمایید « عینَهُ » به وحدت جمعی احدی کذایی.

 و لیست غیرها،

که ذات در این مقام غیر است.

 و فی الواحدیه

این احدیت بود،

فی الحضره الأحدیه

و فی الواحدیّه عینها مِن وجهٍ و غیرُها مِن آخَر.

خب، در مقام واحدیت، چون مقام کثرت است، از جهتی غیر آنهاست؛ از جهت مفهوم، از جهت حدود، از جهت نواقص، مفاهیم، اینها، غیر ماهیات، غیر آنهاست. اما عین آنهاست مِن وجهٍ؛ یعنی از جهت مصداق، ذات، حقیقت، وجود، اینها، عین حقیقت است؛ از جهت نواقص و مفاهیم و ماهیات و اینگونه امور منزه از این مشاین است، اما از جهت نحوه وجودی شان، حقیقت کمالی شان، بودشان، عین ذات است.

بعد فرمود:

فی کونٍ جامع

کون، پیشتر در مقدمات گفته شد. و آقایانی که تمهید القواعد را خوانده اند، ابن ترکه در مقدمات تمهید القواعد آنجا کون جامع را معنا کرد به اصطلاح این فرقه، لغاتی را، کلماتی را، یعنی اصطلاحاتی را معنا کرد، از جمله « کون » که این آقایان می فرمایند. و « کون » ی که فیلسوف می گوید تفاوت دارد. در آن چاپ قدیم تمهید القواعد، آن چاپ سنگی، در صفحه ی سیزده، اینرا عنوان کرده بود. که خلاصه اش همین است که اینجا می خوانید.

یعنی در فلسفه گفتیم کون، عالم کون و فساد را، یعنی مادون فلک قمر، عالم عناصر که ترکیب می یابند ، فاسد می شوند و مرکبات از این عناصر تشکیل می شوند؛ هاله می شوند؛ قوس و قزح می شوند، و داره می شود، ابر می شود، میغ می شود، معادن می شود، دریایی می شود، صحرایی، حیوان، رستنی ها، این نوع مرکبات می شود، اینها مربوط به مادون فلک قمر است؛ که کون در مقابل فساد، متکون می شوند و فاسد می شوند، متلاشی می شوند، این عالم کون و فساد، فیلسوف می گوید.

اما این آقایان که می فرمایند « کون » همین که الآن دارند عنوان می فرماید، « کون » عالم را می گویند؛ ما سوی الله را مطلقا می گویند کون. معانی شان، نوعاً کلماتشان وسیعتر است در افاده ی معانی از کلماتی را که حضرات اهل حکمت دارند. که حالا می فرمایند: « کون ». و اینها همه أکوان اند و اطلاق کون بر ماسوی الله همه می شود. اما آن کونی که جامع باشد، نه فلک راست مسلّم، نه ملک را حاصل، آنچه در سرّ سویدای بنی آدم از اوست. این کون جامع، جناب انسان است که کونی است که جامع است؛ « یحصَرُ الأمرَ کلّه ».

( قطع صوت ) در کاریم، در جنب و جوشیم، در درس و بحثیم، او را می خواهیم، و داریم به سوی آن انسان کامل می رویم، او را طلب می کنیم. یعنی انسان بالفعل شدن را.

و «الکون» فی اصطلاح هذه الطائفه،

اهل عرفان

عبارهٌ عن وجود العالَم، من حیث هو عالم، لا من حیث إنه حق،

من حیث إنه حقٌّ که وجود است. نور وجود است که « ألصّمد » است و « هو الأوّل و الآخر و الظاهر و الباطن». به این جهت دیگر اطلاق عالم بر وجود نمی شود.

من حیث هو عالم

یعنی از حیث تعین، از حیث ماهیت، از حیث کثرت، تعدد، از اینگونه امور، عالم …

و «الکون» فی اصطلاح هذه الطائفه، عبارهٌ عن وجود العالَم، من حیث هو عالم،

از حیث تعین، ماهیت، کثرت، تعدد،

 لا من حیث إنه حق،

که این، من حیث وجود بودنش است؛ چه بفرمایید حق، چه بفرمایید وجود، اینها به حسب واقع فرقی ندارد چون ما می خواهیم واقع را به لفظی ادا کنیم، الفاظی که در این باره یافتیم برای تعبیه ی واقع، الفاظی که خیلی وسیع باشد و بتواند معنا را افاده بفرماید در مباحث پیش گفتیم که کلمه ی حق و وجود را یافته اند که موضوع مباحث عرفانی این آقایان است.

 و إن کان مرادفاً

ضمیر « کان » را به « کون »

و إن کان

هرچند که « کون »

 مرادفاً للوجود المطلق، عند أهل النظر.

خب اینها دیگر به یک بیان دیگر است که ورای آنی که، علاوه بر آنی که ما به عرض رساندیم؛ که آقایان فلاسفه می فرمایند که « کون » یعنی عالم کون و فساد. « کون » در مقابل فساد. حالا ایشان علاوه بر اینکه در کتابهای دیگری بیان کرده اند و ما هم به عرض رساندیم؛ حالا می فرماید که آقایان فلاسفه « کون » می گویند و از « کون» مطلق وجود را اراده می کنند نه عالم را. مطلق وجود را. اما « کون » باید به اصطلاح طائفه به عالم من حیث هو عالم، از جهت تعین و ماهیت، آنطور که عرض کردیم.

و إن کان مرادفاً للوجود المطلق، عند أهل النظر.

وجود مطلق، و آن فرمایشی که دارند که الفاظ عامه، « کون » و « وجود » و « ثبوت » و « حصول» را به یک معنا گرفته اند.  که چه بفرمایید وجود ، چه بفرمایید ثبوت، چه حصول، چه کون؛ همه ثبوت است و وجود است و حصول. آن کون که  اینها ارباب اهل نظر می فرمایند هم در مقابل فساد، کون و فساد مادون فلک عنصر، فلک قمر، عنصریات، می فرمایند و هم اینکه اطلاق می کنند بر خود وجود؛ اینجا الآن ما تنبیه نموده ایم که نخیر کون در اصطلاح این آقایان بر خود وجود اطلاق نمی شود. بر عالم من حیث هو عالم.

و هو

کون

 هنا بمعنى المُکَوَّن.

آنی که صورت یافته، عالم شده؛  أی، شاء أن یرى أعیان أسمائه أو عین ذاته فی

کون جامع؛ یعنی چی؟ مکوّنٍ یعنی

 موجود جامع لجمیع حقائق العالم، مفرداتها و مرکباتها، بحسب مرتبته یحصُرُ ذلک الموجود أمر الأسماء و الصفات

چه چیزی أمر الأسماء و الصفات با آن حاصر است؟

که « أمر » مفعولٌ به یحصر است.

یحصُرُ ذلک الموجود أمر الأسماء و الصفات

چه باشد آن امر؟ بیان امر

 من مقتضیاتها

مقتضیات افعال را،

 و أفعالها و خواصها و لوازمها کلها.

همه ی اینها را داراست. یعنی همانی که بنده و جنابعالی امامیه اثنی عشریه درباره انسان کامل می گوییم. که در عیسی ید بیضا داری؛ آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری.

و تمام اهل عرفان مطلقا که عرض کردم، عارفان اهل سنت و عارفان امامیه فریقین به براهین عقلی، نقلی که در جای خود به آنها اشاره کردیم؛ به همین براهین عرفانی متفق اند که هیچگاه عالم خالی از کون جامع نیست. و این همان است که من و شما می گوییم قطب عالم امکان است و امام است. و پیشوا و قافله سالار است. و انسان کامل است و قرآن ناطق است و جام جهان نماست و اسامی بسیاری برا اسم شریفش گذاشته اند. و هر اسمی که دلالت داشته باشد بر علوّ شأن چنین موجود جامع، هرچه گفتیم کم گفتیم و چنانچه آقایان در کتابهای خودشان این موجود کذایی را به اسماء عدیده او  نام برده اند. گاهی گفته اند قرآن ناطق؛ حق گفته اند. چون قرآن جامع همه ی حقایق است؛ همه ی حقایق نوریه است و یک چنین انسان ذات او، سرّ او، فؤاد او، قلب و روح و حقیقت او حاصر حقایق قرآنی است و ناطق هم که هست، پس قرآن ناطق. که ظرف حقایق قرآن است. و به اذن الله عالم است و به اذن الله در عالم کون و فساد تصرف می کند و إلی ما شاء الله اسمائی که برای او می آوریم و در خود همین کتاب، بیست و هفت فص و کلمه ی این کتاب خیلی از حقایق را می شنوید و می خوانید و می بینید ، آنی که در مورد انسان کامل امام زمان و جنابعالی امامیه می فرمایید و چون این معارف را به کنار زدند، حالا به هر قصدی که بود به کنار زدند؛ به هر قصد سوئی که داشتند؛ هر سیاستی که بود، هر شیطنتی که بود، کنار زدند؛ کنار زدند؛ چون این سفره های علم را به کنار زدند؛ این معارف را کنار زدند؛ مردم از انسان فهمی، از انسان شناسی، از معرفه النفس از روانشناسی، و آن حقیقت معنای انسان شناسی باز ماندند؛ و این حقایق را از روی مردم، از پیش روی مردم برداشتند؛ همه ی درها را به روی مردم بستند؛ و گاهی هم می بینید که افرادی که شأنیت و لیاقتش را ندارند چون حرف نشنیده اند و استاد ندیده اند و کتاب نخوانده اند و کتاب وجودی انسان را فهمیده ورق نزده اند، بعد می بینید که به یک مقدار الفاظ و عبارات عربی، فارسی اینها آشنا شد دست به قلم می کند و پیش خود می نشیند یک چیزهایی یک پنداری می بافد و حرفهایی می زند و بی خبر اینکه از خودش دارد خبر می دهد و خودش را دارد معرفی می کند. و چون خودش چنان نیست و حرف نشنیده و حالی اش نمی شود راجع به امام، راجع به علم امام، راجع به عظمت وجودی امام و انسان کامل اینی که حاصر امر است کلّه، آنی که کسی است که « تنزّل الملائکه و الروح فیها بإذن ربهم من کلّ أمر»، لیله القدر بوده باشد؛ بنیه ای داشته باشد؛ حقیقت نوریّه ای داشته باشد که ملائکه، جمع مُحَلّیَ به الف و لام، و الرّوح، و کلّ امر را در این لیله القدر فرود بیاورند اینها برایش باز نشده و مزاحم می شود، حرفهای ناصواب و ناروایی به قلم و کاغذ می آورد که باید به او گفت:

چون به چشمت داشتی شیشه کبود

زین سبب عالم کبودت می نمود

و این شیشه کبود را به چشم خودت داری و عالم را کبود می بینی؛ شیشه را کنار بزن ، می بینی که عالم کبود نیست. از خودت داری خبر می دهی و عیب از خودت است. و از اینگونه حرفها و اشکالات و ایرادها خیلی هست. و نیست مگر اینکه نرسیدند و نیافتند و حرف نشنیدند  و این کتب و معارف و حقایق را به پندارهای واهی از میان مردم برداشتند، و شما الآن چند تا درس آمدید حالا؟ که در این کتاب در خدمت شما هستیم، حالا آقایان تمهید القواعد بودید؛ یک تمهیدی خواندید و این چند درسی که در فصوص حالا، بعد می بینید این کتاب، بعد می بینید مصباح، بعد می بینید فتوحات؛ و همان طوری که در رشته های دیگر، مُغنی می خواندید، مطوّل می خواندید, شرح نظام و شرح جامی می خواندید برای آن علومتان؛ معالم می خواندید، قوانین خواندید؛ رسائل خواندید, کفایه خواندید برای آن علومتان، اینها برای این علوم، اصول عقاید و هکذا.

این همانی است که بنده و جنابعالی امامیه بر آن اتفاق داریم که این امام زمان است. و عرفای اهل سنت، عارفان اهل سنت و عارفان امامیه بر این معنا متفق اند.

أی، شاء أن یرى أعیان أسمائه أو عین ذاته فی موجود جامع لجمیع حقائق العالم، مفرداتها و مرکباتها، بحسب مرتبته یحصُرُ ذلک الموجود أمر الأسماء و الصفات

عرض کردیم بیان این امر

 من مقتضیاتها و أفعالها و خواصها و لوازمها کلها. و «اللام» فی قوله (الأمر)

که یحصر الأمرَ، ألأمر، متن

و «اللام» فی قوله (الأمر) للاستغراق،

مثل دیگر مفردات محلّی به الف و لام مثل « ألحمد لله ربّ العالمین ».

 أی جمیع الأمور الإلهیه،

که یحصر الأمرَ، یعنی یحصُرُ جمیع الأمور الإلهیّه

أو عوض من الإضافه.

که « ال» به معنای اضافه بوده باشد؛ به جای مضاف إلیه باشد که در زبان فصیح عرب این کار را می کنند که «ال» جای اضافه را، جای مضاف الیه را بگیرد؛ یعنی به جای اینکه بفرمایید: « یحصر أمرَ الأسماء»، به جای مضاف الیه أسماء، « ال » آوردیم که « ال » به جای مضاف الیه بوده باشد. عوضٌ مِنَ الإضافه، یعنی « ألأسماء». « یحصر أمر الأسماء»؛ اسماء را برداشتیم به جایش « ال » آوردیم: یحصر الأمر.

و «الأمر» بمعنى الفعل.

در « یحصر الأمر»

 أو یحصر الشأن الإلهی

را

 فی مرتبته

اینطور معنا.

مفاد ایشان بر می گردد به یک واقعیت:

 فیکون

بنابر این که یحصر الشأن

فیکون

ضمیر « یکون » را به أمر بزنید.

فیکون

یعنی « أمر»

 بمعنى الشأن، و هو أعم من الفعل

شأن، اعمّ از فعل است؛ چون اگر امر را فعل بگیریم، با شأن الهی؛ شأن الهی اعم از فعل الهی است؛ یک قسمتی از شؤون الهی، فعل الهی است. شأن بگیریم أمر را.

فیکون الأمر بمعنی الشأن و هو أعم من الفعل لأنه

شأن

 قد یکون حالًا من الأحوال من غیر فعل.

این یک وجه معنا.

 أو یحصُرُ

آن کون جامع

ما تَعَّلَّقَ به الأمرُ الذی هو قولُهُ: «کُن».

که امر را، امر حق سبحانه ، « کُن »؛ همانطوری که حضرت وصیّ سلام الله علیه فرمود: « لا بِصوتٍ یُقرَأ و لا بِنِداءٍ یُسمَع »؛ این « کُن » تکوینی است و این همان حرف «کن » است که، « امر ِ کُن » است که مقام « کن » هست و فرمودند، بعدها می خوانیم که « بسم الله الرحمن الرحیم » عارف به منزله ی « کن » الله است؛ یعنی عارف، انسان کامل، صاحب مقام «کن» می شود که به شیئی اراده کند که چنین بباش، بشو، اینها می بینید که « فکانَ»، شده است. امر بدهد به زمین: « بشکاف» ؛ و دهن باز کن باران را بگیر؛ دهن باز کرد و گرفته؛ به دریا امر بدهد که دهن باز کن و فراعنه را بگیر، گرفته؛ صاحب مقام «کن» می شود؛ چون معجزات و خوارق عادات، همه بر می گردد به تأثیرات نفسانی به اذن الله سبحانه؛ که نفس قوی، و صاحب مقام « کن » می شود. منتها آن « کن » ربوبی واسطه ندارد؛ بسم الله الرحمن الرحیم نمی خواهد، اینجا واسطه می خواهد؛ که ” بسم الله الرحمن الرحیم” یعنی آن اذن تکوینی در ذات انسان کامل واجب بالذات نیست، باید از جای دیگر، از واجب بالذات، از مبدأ بگیرد؛ به بسم الله الرحمن الرحیم می بینید تصرف می کند، آن وسیله اش، آن کلیدش، آن قوّه و نیرویش بسم الله الرحمن الرحیم است.

_________________________________________

در صورت تمایل این لینک را هم ملاحظه فرمایید:

http://zahrahabibimeshkini.blogfa.com/post/11

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *