قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / متن و شرح مقدّمه فصوص قیصری / الفصل السّادس، بخش یک

الفصل السّادس، بخش یک

؛▬▬▬❁ஜ۩﷽۩ஜ❁▬▬▬؛

مقدمه شرح فصوص قیصری

فصل ششم 

جلسه ۷۰

عنوان: «فیما یتعلق بالعالم المثالی»

 

الفصل السادس فیما یتعلّق بالعالم المثالی اعلم: أنّ العالم المثالیّ هو عالم روحانیّ‌ من جوهر نورانیّ شبیه بالجوهر الجسمانیّ‌، فی کونه محسوسا مقداریّا، و بالجوهر المجرّد العقلیّ فی کونه نورانیّا. و لیس بجسم مرکّب مادّی، و لا جوهر مجرّد عقلیّ‌؛ لأنّه برزخ و حدّ فاصل بینهما، و کلّ ما هو برزخ بین الشیئین، لا بدّ و أن یکون غیرهما ، بل له جهتان، یشبه بکلّ‌ منهما ما یناسب عالمه. اللّهم إلاّ أن یقال: «إنّه جسم نوریّ‌، فی غایه ما یمکن من اللّطافه» فیکون حدّا فاصلا بین الجواهر المجرّده اللّطیفه و بین الجواهر الجسمانیّه المادیّه الکثیفه، و إن کان بعض هذه الأجسام أیضا ألطف من البعض، کالسماوات بالنسبه إلى غیرها، فلیس بعالم عرضیّ کما زعم بعضهم؛ لزعمه أنّ الصور المثالیّه منفکّه عن حقائقها، کما زعم فی الصور العقلیّه. و الحقّ‌: أن الحقائق الجوهریّه موجوده فی کلّ‌ من العوالم الروحانیّه، و العقلیّه، و الخیالیّه، و لها صور بحسب عوالمها،

ایشان در این فصل درباره عالم مثال، اثبات عالم مثال، صحبت می‌فرمایند. در اثبات عالم مثال شما در شفا در اشارات در کتاب مشّاء بابی، فصلی در این موضوع نمی‌یابید. ندارند که آنها راجع به اثبات عالم مثال، خلاصه مشّاء، مّشاء درباره عالم مثال، اثبات عالم مثال حرفی داشته باشند، در کتب مشاء نمی‌یابید.

اما آقایان اهل عرفان مطلقا، همین کتابی که الان «شرح فصوص قیصری» داریم می‌خوانیم و شرح ملا عبدالرزاق قاسانی که به عرض می‌رسانیم و فتوحات به طور تفصیل در چندین مورد، مصباح الانس که به تفصیل در اثبات عالم مثال وارد شده و تمهید القواعد داشته‌ایم، خوانده‌ایم و هکذا، این کتب اصول فن عرفانی می‌بینید که درباره اثبات عالم مثال، فصل دارند، عنوان دارند، فرمایشاتی می‌فرمایند، دلیل و برهان اقامه می‌کنند، گوناگون، جورواجور و همچنین در حکمت اشراق، آنها هم به شرح ایضٱ، که قائل به عالم مثال هستند و اثبات عالم مثال می‌فرمایند، چنانچه همین حکمت اشراقی که الان در دست داریم و این هم کتاب درسی بود، می‌خواندند، حالا دیگر برکنار گذاشتیم، خیلی چیزها را برکنار گذاشتیم، یکی هم این کتاب را، همین شرح حکمت اشراق که محشّیَ به حواشی صدرالمتالهین است، ایشان یعنی ماتن، سهروردی خیلی متصلّب است در اثبات عالم مثال و شارح هم ملاقطب شیرازی هم به همان وزان، درباره عالم مثال صحبت می‌فرمایند.

و خود مرحوم خواجه، چنان‌که وقتی به عرض رساندیم ایشان هم به مشرب اشراقی بودند در فلسفه.

که می‌بینید در اشارات حالا در پیش داریم، ان‌شاءالله می‌رسیم.

می‌بینید که آنجا در علم که رسیده در تقریر علم باری تعالی به ماسوایش، آنجا قائل است به فاعلِ که حق تعالی، علم آن به ماسوایش، به صورت و به روش و به نحو، فاعل به رضا پیش می‌آید که اشراقین بدان مشرب هستند.

و در حکمت متعالیه که اسفار بوده باشد آنجا هم که جناب آخوند می‌دانید، مبنایش در چندین مورد اسفار، چندین موضع اسفار، این معنا را عنوان کرد که ایشان قائل به تثلیث هستد و تثلیث هستند که عالم طبیعت و عالم مثال، خیال منفصل یعنی و عالم عقول.

در ماسوی‌الله به یک نحوه تقسیم قائل به تثلیث هستند.

و در این کتاب هم پیشتر عرض کردیم که خود عارف عربی و شارح قیصری ایشان، هر دویشان می‌فرمایند:

عین و علم به تثلیث است.

یعنی در پیدایش نتیجه، اصغر و اکبر و حد وسط است.

تثلیث است و در پیدایش نظام عالم هم از مبداء واحد از حقیقت الحقایق، از حق سبحانه آنی که سبب پیدایش کثرات است، تثلیثی که در صقع ذات، به عنایتی که بعد بحثش می‌آید، حرفش را می‌زند. چنانچه که می‌بینید خودمان هم در پیاده کردن صور خیالی مان، آثار فعلی مان و نتایج عملی مان، خودمان هم که انسان ذاتا، صفاتا و افعالا مثال حق سبحانه آفریده شده است.

انسان هم در فعل خودش در پیدایش فعلش اینطور است که در پیش داریم، بحثش را عنوان می‌فرمایند.

در حکمت متعالیه، اسفار که ایشان مکرّر در مکرّر که قائل به عالم مثال هستند، پس الان کسانی که با این مبنا مخالفت دارند، قائل به مثال نیستند می‌مانند آقایان مشاء. از جنبه بحث عرض کنم که استدلالی و عقلی.

حالا خواهید در این اثنا فرمود که متکلّم در چه حال است، آن‌ها چه می‌فرمایند.

بله، خب حالا اجازه بفرمایید الان ما فرمایش این آقایان را به عرض برسانیم، بعد تا درباره‌ی اقوال و آرای متکلّم صحبت، اگر موقعیت اجازه داد به عرض برسانیم.

ما آقا دو تا، بحث در این پیرامون مثال، دو تا موضوع: یکی مُثُل یکی مثال.

مُثُل الهیه و یکی همین مثال برزخی که الان حرفش رو داریم که از آن تعبیر می‌کنند به مُثُل معلقه.

آن‌ها را، آن ارباب انواع را مُثُل الهیه و این جنبه مثال برزخی را تعبیر می‌فرمایند به مٌثُل معلقه.

ما از همین مطالعات و مباحثات و محضر اساتید بزرگوار و روایات و حرف‌هایی که پیش آمده، ما را وادار کرد که این آقایان قائلین به مُثُل الهیه چه می‌خواهند.

با اینکه شیخ در الهیات شفاء، نظر شریف‌تان هست که چقدر اصرار و ابرام داشت بر ردّش.

شیخ در الهیات شفاء مُثُل را مصرّاً رد کرده که حرف‌هایی که آنجا داشتیم به محضر شریف شما تقدیم داشتیم.

ایشان مُثُل را رد کردند  و این آقایان قائل هستند به مُثُل، متصلباً، جدا.

مثل اینکه قائل هستند به مثال.

و در مواضع عدیده همین کتاب شرح قیصری، که حالا من در پشت کتاب خیلی جاها را یادداشت کردم، می‌بینید ایشان تصریح می‌فرمایند، آنی را که حکمای اشراق می‌فرمایند.

مُثُل؛ ما از آنها تعبیر می‌کنیم به اسماء، اسماء الهی.

…که اسماء الهی مدبرات عالم هستند باذن الله، به اذن الله قولی نه، باذن الله بینونتی نه، اذن الله وصفی، بینونت وصفی، اذن الله تکوینی، که این مُهر اذن الله در دل هر موجودی خورده شده است، یعنی هر کجا که منشاء اثری می‌بینید از حضرت وجود است مطلقا، وجود صمدی، و اسفار هم درباره مُثُل بسیار صحبت کرد و چون از اول تا آخر همه را یادداشت کردم فکر می‌کنم در حدود حالا با یک مقدار کمتر بیشتر این‌ها عدد محدودش را عرض نکنیم به تخمین این اندازه را می توانم عرض کنم که حدود ۵۰ مورد در اسفار راجع به مُثُل به تصریح و اشاره صحبت فرمود.

حالا ما در پیرامون هر یک از این دو موضوع یعنی هم راجع به مُثُل و هم راجع به عالم مثال در هر یک، یک صحیفه‌ای، رساله ای جمع آوری به صورت همین خوشه چینی از خرمن آقایان، از این مأدُبه های الهی اینها جمع آوری کردیم منتها صورت تنظیمی می‌خواهد اقوال و آراء را و ادله طرفین را و از همین فصل ششم که الان داریم می خوانیم از قیصری، از این فصل خیلی استفاده کردیم این فصل را ان شاءالله تعالی به نوعی از این فصل در برویم ولو اینکه فصل کوچکی است اما خیلی فصل ناقلایی است که از عهده اش ان شاءالله خوب به عمقش، به حرف هایش رسیدیم خیلی کار می رسد.

ما در این دوتا رساله تمام اقوال و آرا و مصادر و مآخذ آقایان را راجع به مُثُل الهیه و راجع به اثبات مثال که این وجود برزخی و خیال منفصل است در نظام هستی جمع آوری کردیم، برای یک نفر آدم متتبع محقق به کار می آید، حالا ما تأسیساً حرفی نداریم و همین قدر هم که به فرمایشات آقایان برسیم شاکر هستیم، تأسیساً حرفی نداریم حرف تأسیسی داشتن خیلی کار مشکلی است تا علم در دست یک پهلوانی غلتک بزند بله مثلا آن آخوند ملاصدرا می خواهد، فارابی می خواهد، شیخ الرئیس می خواهد و خواجه نصیرالدین طوسی می خواهد مثلا اینجور بزرگان و نوابغ، بله حالا ما خوشه چین خرمن آقایان هستیم؛ این دو تا رساله در یک استیفاء و استیعاب اقوال و آراء و فهرست مآخذ و مصادر فرمایشات ایشان برای یک شخص متتبّع محقق خیلی مفید است، حالا امید است که یک مقداری به آنها برسیم مُثُل را یک کمی سر و صورت دادیم مثال متفرق است.

بله غرض حالا آمدیم درباره عالم مثال که بحث از عالم مثال می خواهیم بکنیم.

این موضوع را از منظومه به عرض رساندم باز هم اجازه بفرمایید تقدیم بدارم به حواشی‌اش، حواشی مرحوم آقای آشتیانی آمیرزا مهدی رضوان الله علیه ایشان و مرحوم هیدجی رضوان الله علیه نگاه می فرمایید خود حاجی منطق منظومه این معنا را که الان داریم از منظومه عرض می کنیم اولین بار مرحوم استادمان جناب آقای آیت الله رفیعی قزوینی ایشان تذکر دادند چون حاجی می فرماید که اینطور

« ابهام الجنسِ حسب الکون خُذا

 اذ کونه الدائر بین ذا و ذا »

بعد تا می آید بعد از آنی که او را وصف می کند که

« کان الوجود هو  فی انواعه

 لا حسب الماهیه اذ هی هی »

بعد از این می آید به این بیت می فرماید که،

« و النوع ذا تَحَصُّلٍ فی العقل جا

 او عالم الارباب مما خرجا

 فالنوع تمّ فیه (عالم الارباب) دون أغطیه

 فالجنس مقبولٌ بکلّ أوعیه »

حالا این دو بیت اخیر را که

«و النوع ذا تحصل فی العقل جا

او عالم الارباب مما خرجا»،

به شرح رجوع بفرمایید به شرح  که رجوع بفرمایید می بینید که مرحوم حاجی می فرماید که

«والنوعٌ ذا تحصل فی العقل جا» (بنا بر مشرب مشاء) این را عنایت داشته باشید، نظر داشته باشید، اهتمام به فرمایش حاجی و جناب آقای رفیعی داشته باشید در این فصل هم کار می‌رسد و احتیاج پیش میآیدکه همین عبارتی را که امروز خواندیم، فرمود:

«کما زعم بعضهم…» می‌خواهیم «مشاء» را رد کنیم این همانی است که در منطق منظومه  خواندیم، حالا درشرح مرحوم حاجی فرمود که «والنوع ذا تحصل فی العقل جا »  بنا بر مبناء مشاء «او عالم الارباب مما خرجا»، «خرجا» از این نشئه طبیعت ، ماده و اینها، منفصل، بنا بر مذهب اشراق ،

پس «والنّوع ذا تحصُّلٍ فی العقل جا» که در خارج تحقق ندارد این بنابر مبنای «مشاء»، که:

«کما زعم بعضهم» در کتاب فصل سادس این کتاب

«لزعمه انّ الصور المثالیّه منفکّه عن حقائقها،کما زعم فی الصور العقلیّه»، وحالا این بازتر می‌شود و التفات بفرمایید.

«او عالم الارباب مما خرجا» که خود« نوع» «رب النوع» درعالم ارباب که عالم «مُثُل الهیه» هست، «ارباب انواع» می‌گویند که خارج از ماده و احکام ماده اند، «خرجا» یعنی مفارقند، تحقق دارند بنا بر مبناء «اشراق».

جناب آقای رفیعی فرمودند، برای اینکه؛ جهتش این است:

که مشاء قائل هستند به تباین موجودات، «و عند مشائیّه حقایق  تباینه» حالا که «حقایق متباینه» هستند نه  نمی‌توانند قایل به مثال بشوند که مُثُل معلقه باشد،  و نه می‌توانند قائل به «مُثُل الهیه» بشوند، چرا؟؟

برای اینکه تباین که هست نمی‌تواند با بینونت، با تباین کلی بیاید مثالی از عالم دیگر بوده باشد با تباین وفق نمی‌دهد، آن کسی باید مثال را قائل بشود که بگوید:

« این عوالم، هر نشئه‌ای، مادون ، مجلا و مظهر و آیت و مرآت ما فوق است»

و مافوق بوده باشد متن و اصل مادون،

اگر چنانچه تباین بگوید چگونه دو شئ متباین احدهما بیانگر دیگری بوده باشد؟

لذا «مشاء» می‌فرمایند که «نوع» در «وعاء عقل» تحصل دارد.

و « النوع ذا تحصل  فی العقل جا» نمیتواند به قاعده تباینش بگوید وجود خارجی کذایی ارباب انواعی  دارند.

اما اشراق چرا!! اشراق، حکمه متعالیه ، عرفان ، همه اینها چرا!!!

چون قائل به تباین نیستند، ولی گویند: که «حقیقت واحده» هست، واین حقیقت واحده یا «ذات مراتب» است که مرحوم آخوند دربعضی جاهائی از  اسفار، یا اکثر فرمایشات ایشان بر این صورت است که تشکیک خاصی است، تشکیک خاصی در مراتب وجود، یا بگوییم نخیر!« حقیقت واحده ی ذات مظاهر است که این آقایان اهل عرفان قائلند و جناب آخوند هم در بحث « علت ومعلول» اسفار هم بدان تفوق فرمود وبه این مشرب گرایید و روی حساب آن «برهان صدیقین»، آن  توحید کمّل اهل توحید به این صورت فرمایشات ایشان تجلی کرده است .

حالا حقیقت واحده بوده باشد« ذات مظاهر» و «ذات مراتب».

و حرفی را که الان ما از آن در رفتیم ،آخر فصل قبلی که تنبیه اخیر بود ، این جمله ای را که فرمایشی را که ایشان فرمودند :

« تنبیهٌ آخَر لابُدَّ اَن تعرف لان النّسبه العقل الاول، إلی العالم الکبیر » آمد تا آخرش که فصل تمام شد و وارد فصل بعد شدیم، این حرف بر صفحه قبلی و همینطور اصلاً فصل قبلی بخصوص این تنبیه آخر که راجع به ترتب عوالم و امّ الکتاب و کتاب مبین و کتاب محو و اثبات و مراتب کتابها و عقل اول همه را شامل هست و اینها اختلاف ماهیتی در تعینات و وعاء ذهن دارند و در خارج، هویات هستند، اختلاف افراد انسانی و اختلاف انواع ماهیات، همه را به حسب وجود خارجی همه‌شان هویات یک حقیقت واحده هستند و هر مرحله عالی بود متن مادون، و مادون بود شرح و تفضیل مافوق، این را هم در نظر داشته باشید که کار می رسد. خب حالا که اشراق قائل هست به این ترتیب و حقیقت واحده ی ذات مظاهر،می شود که عالمی، آیت عالم دیگر باشد.

عالمی متن عالم دیگر باشد، اصل عالم دیگر بوده باشد.

ضمیمه بفرمایید به مثال نزدیک بشود. و چون طفره مطلقاً، صعوداً و نزولاً محال است، از مکمن غیب واجب الوجودى، از ذات بحت ، از ذات بحت وجود، بیاید تا به عالم شهادت مطلقه، آن ترتّب باید محفوظ بوده باشد، گزاف نیست.

سلسله موجودات، روى علم عنایى حق، روى نظم و نضد و چینش است.

خاص، پیاده شدن تا برسد به عالم شهادت مطلقه، چون طفره نیست، باید از مهیّمین و بالاتر از مهیّمین، از اعیان ثابته بیاید تا به ارواح مهیّمین تابه عقول جبروتى مفارقات، بیاید عقل کل، اول به نفس کلیه و بیاید به عالم برزخ که در همان نفس کلیه مى خواهیم بگوییم هست و به شهادت مطلقه برسد، باید مراتب محفوظ بوده باشد.

لذا مثال راه پیدا مى کند، که بیاییم در یک حدّى مثال را بیابیم که فاصل برزخ بین مجردات مافوق بوده باشد و بین مادیات مادون که حد فاصل ثالث است؛ نه آن است و نه این، هم از آن بهره دارد هم از این.

یعنى از جنبه نورانیتش به مافوق خود مشابه است و از جنبه ى حدّ و مقدار و این گونه چیده ها به مادون خود، تشابه داشته باشد؛ لذا این آقایان مى توانند که قائل به عالم مثال بشوند و شدند.

و روایاتى هم که چند تایى این جا قیصرى اشاره مى فرماید و روایاتى هم که در اینباره بسیار مى خوانیم و لطف هم بفرمایید که آن روایات معراجیه را هم در نظر بگیرید.

و در این زمینه که روایات معراجیه را که جناب رسول الله در شب معراج، اشباه را، اشکال را، اشخاص را و سرگذشت انسان ها را و تمثل اعمال آنها را مشاهده مى فرماید، این را، گفت وشنودهایى که مى شود، تأمل بفرمایید، بحث مثال سنگین است .

آیا این ها را که مى بیند، همه را در صقع ذات خود مى بیند؟! که البته هر ادراک این طور است. انسان آن چه را که ادراک مى کند در صقع ذات خود مى یابد، حرفى نیست؛ امّا عرضم این است که وراى آن چه را که درصقع ذات خود ادراک مى فرماید، سرگذشت اشخاص را، احوال بنى آدم را، در عالم مثال مشاهده مى فرماید، آیا فقط معانى و حقایق احوالشان را در وعاء خود به صورت مثالى مشاهده مى کند یا واقعاً عالم مثال در خارج، در یک صقعى، در یک ناحیه اى و در یک موطنى ولو این که چون وراى عالم طبیعت هست، آن طور أین و متی و صقع، ناحیه و این ها ، هو هو جا ندارد و به توسع در تعبیر عرض مى کنیم، وراى موطن ادراکِ مدرِک، براى آن ها در وعاء خارج هم تحقق هست یا نه؟! و نحوه تحققشان چگونه است؟!

«آسمان هاست در ولایت جان

کارفرماى آسمان جهان»

به چه نحو است؟! ومى فرماییدآن چه که در این نشئه هستند، همه حکایت از آن نشئه مى فرمایند، از عالم مثال مى فرمایند، مثال همه ى این ها از آن جاست، به چه گونه؟!

خب آن فرمایشى را که شیخ اشراق در حکمه الاشراق داشت و آخوند در اسفار رد کرد در کتاب هاى دیگر رد کرد؛

که شیخ اشراق گفت: هنگامى که با آینه مواجه مى شویم، این صورتى را که مى بینیم، این صورت که در آینه نیست! با مواجه شدن با آینه این صور را مى بینیم . آینه معدّ ماست که ما ارتباط به عالم مثال پیدا مى کنیم و این امثله را در این مثال را و این اشباه را در عالم ماوراء طبیعت مى نگریم و توجه نداریم که در آن جا مى بینیم.

خب اعتراض و این ها پیش مى آید امّا ادله دیگرى هست.

و باز هم از شیخ الرئیس بپرسید که شما رساله معراجیه نوشتید در رساله معراجیه نگاه بفرمایید، بسیار لطائف شیرین در آن رساله آورد. در این رساله معراجیه آن لطایف شیرین را  که رسول الله فرمود، فرمایشاتی که ایشان می فرمایند، این ها همه در وعاء ادراکى شان ادراک مى کند که البته آیا وراى موطن ادراکی شان در خارج تحقق داشتند یا نداشتند ؟!

ایشان را ببینید در رساله ی معراجیه که منکر عالم مثال هستند یعنی حرفی از عالم مثال نمی زنند، بحثش پیش نیاوردند ایشان از رساله ی معراجیه چه می خواهند غرض این اثبات عالم مثال، مثل اثبات عالم مُثل، مُثل الهیه، هر دو خیلی عنایت می خواهد از آن غرر مسائل و از غوامض حکمت متعالیه و صحف عرفانیه هست، اثبات این دو امر، و شاید ما بر اثر شنیدن و کثرت گفت و شنود و استیناس به حرف داشتن مثلا، اما خودمان، ما باشیم خودمان بخواهیم، او را در پیش خودمان بر کرسی بنشانیم و باورمان بشود، و حرف شان را بزنیم، عنایت بیشتری می خواهد، حالا این جا اول عبارت چی هست در فصل سادس امروز؟ فرمود که:

 فیما یتعلّق بالعالم المثالی

الآن ابتدای بحث به عرض برسانم، اینکه فرمود فیما یتعلق بالعالم المثالی، چه عالم مثالی نزولی، چه عالم مثالی صعودی نزولا و صعوداً، این ها را التفات داشته باشید، نزولاً و صعوداٌ و در بحث عالم مثالی صعودی، خیلی اثباتش مشکل نیست، حرفش مشکل نیست چرا؟ برای اینکه در عالم مثالی صعودی می خواهیم بگوییم که انسان ها آن چنان که خودشان را این جا ساختند، به وفق علم وعمل شان که خودشان را این جا ساختند برای این ها بعد از این نشئه، برزخ هست، این برزخ مثالی این ها هست، در این نشئه که هستند وجود طبیعی شان هست، آن جا که رفتند وجود برزخی مثالی شان هست، بالاترعالم عقلی شان هست، بالاتر عالم الهی شان هست و دانستید که هر ذره را به طور کلی این چهار عالم هست، غیر از حضرات خمس آن ها به جای خود، گرچه که اینها در همدیگر به یک ضرب من البیان ادغام می شوند که هر ذره ای را چهار عالم هست عالم طبیعی، عالم مثالی، عالم عقلی، عالم الهی.

برزخ صعودی، عروجی از این طرف بالا برویم برای اشباه انسان ها و اشکال آن ها مطابق علم و عمل شان آن طور که خودشان را ساختند، و علم و عمل انسان ساز هست، برزخ این سویی بالارفتن به جهت انسان ها آسان حرفش، مشکل، دشوار در برزخ و مثال که حرفش را می زنیم نزولا از آن طرف که می آییم مثال منفصل، عالم برزخ، مثال منفصل، تکوینی، وجودی، سلسله طولی، وجود ثابت بشود از عالم عقول مجردات، بیاییم عالم مثال منفصل، خیال منفصل برسیم به عالم طبیعت، این جا را حرف داریم که آن متن عالم شهادت مطلقه متن هست، چگونه متن هست مثال این جایی هاست، این جایی ها چگونه در او منطبع هستند و منطوی اند؟ حالا کتاب تان را از این فصل یک ورق بزنید، که آخر فصل می شود که داریم می رسیم به فصل هفتم.

آخر فصل هست: تنبیهٌ آخَر، حالا این تنبیه آخر را ملاحظه بفرمایید که این برزخ هست، این جا که عرض کردم عالم «فیما یتعلق بالعالم المثالی» صعوداً و نزولا عبارت را،

« تنبیه آخر علیک ان تعلم انّ البرزخ الذی یکون الارواح فیه بعد المفارقه من النشئه  الدنیاویه»؛

ملاحظه بفرمایید برزخی که «بعد المفارقه من النشاه الدنیاویه» این برزخِ چه می شود؟ عروجی، صعودی. بعد از مفارقت از این نشئه

« انّ البرزخ الذی یکون الارواح فیه بعد المفارقه من النشاه الدنیاویه هوغیر البرزخ الذی» 

که این را نزولی داریم می گوییم:

«  هو غیر برزخ الذی بین الارواح المجرده و بین الاجسام»

پس این دومی که فرمود:

« غیر البرزخ  الذی بین الارواح المجرده و بین الاجسام»،

این نزولی، برزخ، که در نظم هستی از مفارقات بیاییم به عالم مثال، بیاییم به عالم اجسام، و آن اولی از این طرف، انسان‌های طبیعیِ اینجا، در بروند به عالم مثال خودشان و بعد از برزخ خودشان، بعد از خروج از برزخ مطابق فرمایشاتی که یک مقدار را در آخر اشارات می‌آید، حرفش زده می‌شود مقداری در آخر الهیات شفا هم خواندیم، صحبت‌هایش می‌شود و حرفش زده می‌شود از این سو. پس اینجا الآن تنبیه آخر فرمود که برزخ دو قسم: بله؟ صعودی و نزولی.

پس سطر بحث را که الآن داریم می‌گوییم:

« فیما یتعلّق بالعالم المثالی»

یعنی عالم مثالیِ صعودی و نزولی، حرف حالا این است. خب این آقا خلاصه‌ی، فشرده‌ی بحثی که راجع به عالم مثال باید حرفش را زد و انّما الکلام در اثباتش و صحبتش و اینها، و جهات دیگری که اشاره کردیم و تأمل می‌فرمایید . روایات خیلی کمک می کنند فرمایشات روایی هم بعضی‌ها ناظر هستند به برزخ نزولی و بسیاری که شرح حال انسان‌ها را بیان می‌فرمایند، بله در آنها در باره‌ی برزخ صعودی‌اند، بعد از این نشئه‌اند که انسان از این نشئه به در رفته آنجا دارد، این دو قسم برزخ را می‌فرمایند. خب حالا یک مقدار کتاب بخوانیم تا بعد تأمل هم بفرمایید، ملاحظه بفرمایید:

«الفصل السادس فیما یتعلّق بالعالم المثالی واعلم: أنّ العالم المثالیّ هو عالم روحانیّ»‌؛

بله؟ عالَمِ غیر مادی است ...روحانیّ‌ من جوهر نورانیّ شبیه بالجوهر الجسمانیّ‌؛ شبیه، شبیه به جوهر جسمانی، در چه جهت؟ به جوهر جسمانی شبیه است، استعداد هم دارد؟ امکان استعدادی هم هست؟ حرکت طبیعی هم در او هست؟ قوه و استعداد، فعلیت اینها هم در او راه دارد؟ همین‌قدر شبیه است.

فی کونه محسوساً مقداریّا؛ «محسوسا» دیگر یعنی چه؟ بله، «محسوسا مقداریّا». آن فرمایشی را که در آخر کتاب «نفس اسفار» خیلی اصرار داشتیم که محسوس می‌شود معقول، و محسوس می‌شود معقول، انسان آنچه را ادراک کرده ولو محسوسات اند، محسوس می‌شود معقول، و معقول را بالا برده که آنجامحسوسِ معقول است و معقولِ محسوس است، آنها را در نظر داشته باشید که ما محسوس را بردیم بالا شده محسوسِ معقول، شده معقولِ محسوس، بعد که آن علمیتش، واقعیتش محفوظ است، محسوس است ولکن معقول است. آنها را هم در خاطر داشته باشید تا حواشیِ بحث جمع بشود….

 فی کونه محسوسا مقداریّا ای شبیه بالجوهر الجسمانیه، و بالجوهر المجرّد العقلیّ

(شبیه جوهر مجرد عقلی است )

«فی کونه نورانیّا. و لیس…

این عالم مثالی، چه نزولی، چه صعودی؛

لیس بجسم مرکّب مادّی ،

مثلا از هیولا و صورت و بعض از اینجور از عناصر و طبایع مختلف و این ها  نیست

و لیس بجسم مرکّب مادّی، و لا جوهر مجرّد عقلیّ‌؛ لأنّه برزخ و حدّ فاصل بینهما،

بین جوهر مجرد عقلی و جوهر جسمانی

و کلّ ما هو برزخ بین الشیئین، لا بدّ و أن یکون غیرهما؛ 

اگر غیر هما نباشد که بله فاصل نمی‌شود! فاصل می‌فرماید که فصل است، فاصل است و ثالث است، غیرشان است، پس حتما باید ثالث باشد و فاصل باشد باید غیر باشد.

بل له جهتان،

که

یشبه بکلّ‌ منهما  بکل واحده عظیم بجهه، بکلّ‌ منهما ما یناسب عالمه؛

از آن طرف: آن‌چه که مناسب با عالم مجرد، از این طرف: مناسب با عالم مادیِ جسمانی

اللهم ،

استدراک است از غیر که

 لابدّ ان یکون غیرهما اللّهم إلاّ أن یقال:

 ….وقت چیه آقا؟… بله. خب حالا اگر آقا شما اگر چنان‌چه این شرح ملا عبدالرزّاق قاسانی بر فصوص را دارید، چون فصوص هم خیلی شرح خورد، متنش خیلی فشرده است، متنش خیلی سنگین است خیلی شرح خورده، بعد یکی دو تا ده تا  بیست تا نیست! از فارسی و عربی، گوناگون شرح خورده، خیلی. و خیلی‌هایش هم به چاپ رسیده، خیلی‌ها هم همین‌جور نسخه‌ها هست، در هرحال خیلی شرح خورده.

بنده به عنوان اینکه الآن اگر دارید آقا رجوع بفرمایید من گذاشتمش کنار، جایش را ، چون گذاشتم که بیاورم عبارتش را بخوانیم همه‌اش را، وقت آمدن عجله کردم از یادم رفت!

بله ایشان در اول شرح فص موسوی، در اول شرح فص موسوی که حالا در این کتابها در پیش داریم اما الآن زیادت بصیرت و استبصاری برای ورود در بحث مثال باشد، آنجا که دارد ترتب عوالم را بحثش را می‌کند بیاید تا شهادت مطلقه، می‌رسد به این حرف؛ می‌فرماید که:

ثم

( پله‌پله پایین آمدیم)

ثمّ مراتب النفوس المنطبعه فی ‌الاجرام؛

نفوس منطبعه‌ی فی الاجرام . خب، نفوس منطبعه‌ی فی‌الاجرام! نفسی که در جسم کل،  نفسی که در اجرام علوی، در این‌ها منطبعه‌اند؛ نفوس منطبعه در آنها، در اجرام علوی،

ثمّ مراتب النفوس المنطبعه،

این نفوس منطبعه الآن آقا چطور بحث اشارات آخر همین نمط سوم الآن رسیده اینکه جسم کل دارای نفس است و یک نفس است که یک مرحله مثل انسان، مرحله ی عالیه‌اش معطی کلیات است، مرتبه‌ی نازله‌اش تعلق به بدن دارد نفس منطبعه در بدنِ جرم فلکی است، اینطوری….

ثمّ مراتب نفوس المنطبعه فی ‌الاجرام، التی تسمّی عالمها عالم المثال؛

اینها را در ذهن داشته باشید که اینها

تُسَمّی التی

نفوس اجرام علوی که

 تسمّی عالمها عالم المثال

آیا واقعا عالم مثال که ما می گوییم یعنی همین نفوس اجرام عِلوی؟! که اینها عالم مثال‌اند؟ متن عالم شهادتند؟ و آنچه که در  عالم شهادت است از آنجا چون پیاده می‌شود؟ و آنجا متن این‌هاست؟ از آنجا باید منتقش بشود این نشئه، و خودش را نشان بدهد، کثرت از آنجاست. میگوییم عالم مثال؟ همین‌قدر عالم مثال را اکتفا کنیم که عالم خیال منفصل می‌گوییم یعنی نفوس اینها؟ به همین اندازه؟ یا بگوییم عالم مثال را مراتب است، حالا حرف است، بحث است اینها را عرض کردم خدمت‌تان ، ما در آن رساله مثال با اقوال آقایان، شواهد، همینجور صحبتها به شعب گوناگون یا عالم مثال را بفرمایید که عالم مثال مراتب دارد و عالم مثال در طول یکدیگر قرار گرفته، و اینی که جناب ملا عبدالرزّاق قاسانی که استاد فن است، و گویا استاد قیصری است بله حالا جزئیاتش را در خاطر ندارم! پیش از ایشان است و خود این جناب، قیصری در این شرح بسیاری از موارد متعرض به شرح ایشان، و فرمایشاتی دارد که به عرض می‌رسانیم که ناظر به گفتار ایشان است، بسیار پیش می‌آید. حالا این ملا عبدالرزاق قاسانی ایشان خودش خِرّیت صناعت است ایشان می‌فرماید که عالم نفوس منطبعه‌ی در اجرام فلکی این نفوس هستند مثال. و اطلاق عالم مثال بر این‌ها اشکالی هم ندارد برای اینکه این‌ها متن عالم شهادت‌اند، آنچه که از این از اینجا پیاده می‌شود باید از آنجا پیاده شود. راست است این هم یک مرتبه‌ی مثال است. این یک مرتبه مثال آیا مثال را منحصر در این بدانیم یا یک مرتبه مثال است؟ حالا در خاطر داشته باشیم تا فصل می‌پروراند.

«تسمی عالمها عالم المثال ثم‌ مراتب العناصر‌ اللتی‌ هی‌ آخر مراتب التنزلات‌ ».

بعد از نفوس فلکی می‌آید به عالم عناصر به اینجا می‌رسد. خب، بله؟!

این هم پس ایشان عالم مثال را اینجوری تعریف فرموده، حالا این‌ها را در خاطر داشته باشید تا برسیم. این‌ها را تأمل بفرمایید! شتاب نکنید!!…

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *